|
به تو عادت کرده بودم
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم شهریور 1390 14:18 توسط مسافر |
صدای خش خش برگها عبور آب چند پرنده ی کوچک و رفت و آمد چند عابر این همه دنیای آن نیمکت چوبی بود
گاهی کسی رویش می نشست یک عابر شاد که با کودکش می خندید یا آن پیرمرد تنها که با حسرت آه می کشید گاهی تکیه گاه چند جوان پرشور یا جاده ای برای ماشین های چند کودک چه دنیای زیبایی داشت این نیمکت آرام برخواست با خودش می گفت کاش دنیای من هم اندکی شبیه به دنیای این نیمکت می شد کاش ..
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1390 16:39 توسط مسافر |
هي فلاني مي داني ؟ مي
گويند رسم زندگي چنين است... + نوشته شده در جمعه سی و یکم تیر 1390 14:39 توسط مسافر |
من دلم تنگ مي شود تـــــا تــامل خـــويش دلــم کــه تنـــگ مي شــود گوش خيالم را به گذشته مي چسبانم مگرغير از اين است باشد ... + نوشته شده در چهارشنبه یکم تیر 1390 11:39 توسط مسافر |
شبهایی هستند که دلت میخواهد
با مرگ به پایان برسند به هزار زحمت چشمهایت سنگین میشوند هیچ چیز سریع حرکت نمی کند عاقبت صبح می شود گویی هرگز خوابت نبرده است قلبت هنوز ضربان دارد صدای نقاشی های خودت را می شنوی یک طراحی یک پرتره که بر و بر نگاهت می کنند هیچ چیز بی رنگ نشده است همه چیز رنگ خود را دارد و "جنون" رنگی ندارد! هرچه فکر میکنی می بینی از آن موقعهایی است که باید گوشهایت را بگیری چون روح بچگیت می خواهد صدای کفشهای ورنی اش را بر سنگفرش پیاده رو بشنود می خواهد با شیطنت و دهن کجی به همه بفهماند که می خواهد در زندگی جر بزند! + نوشته شده در سه شنبه دهم خرداد 1390 1:21 توسط مسافر |
پرنده در صدای خوشش رنج و
درد و ماتم نیست پرنده اهل شکوه و اهل
گلایه و غم نیست و خوش به حال هوایش و خوش به حال دلش و خوش به حال پرنده که مثل آدم نیست قبل تر ها
فکر می کردم من به تو تعلق دارم و تو به من ؛ هر لحظه که دلم هوایت را میکرد و بی تاب دیدنت میشدم ، شب را
به شوق تو به فردا میرساندم و چشمانم را به روی
چشمان تو می گشودم تا دلتنگی ام به
پایان رسد. امروز که از آن روزگاران تکرار
ناشدنی خبری نیست ، هرگاه دلم برایت تنگ میشود ، چشمانم را در خیال تو می بندم
تا با رویای دیدنت دلتنگی ام به انتها رسد . از این چرخش دوران شگفت زده ام ! دیروز و
امروز چاره و دلتنگی ام تو بودی ، می دانی چه طور؟! با یک چشم گشودن و یک چشم
بستن!!! + نوشته شده در جمعه نهم اردیبهشت 1390 11:3 توسط مسافر |
اولین سخن سخنی تکراری اما همیشه
تازه سخنی از زیبا ترین هدیه
خداوند به بندگانش سخنی به رنگ سفید و سبز سخنی عامیانه با شما سخنی به معنای واژه
زندگی زندگی پیچیده نیست، زندگی
معادله نداره، زندگی معامله نیست.... زندگی مبادله نیست...
زندگی، تفاهمه زندگی، با هم بودنه برای
هم بودنه زندگی، زنده گی کردنه نه
قشنگ بودن زندگی برای تماشای دیگران زندگی، من چی دارم تو چی
داری نیست.... زندگی، صمیمیت و یکی بودنه زندگی، سر به سر شدنه،
زندگی سینه برای غم شدنه، زندگی تا آخر یکی بودنه زندگی، استمرار دادن به
لحظه های دوست داشتنه زندگی، نفس عمیق کشیدن
برای عشقه زندگی، پاک کردن تمام
بهونه های دنیاست که به ج....... ختم میشه زندگی قیمت حلقه و مهریه
وجهیزیه نیست. زندگی، عمق دوست داشتن
بیشتر از جونه..... زندگی، گذشته از احساسات
شخصی اما بی صدا......... زندگی، تولد یه شخصیت و
حیات بخشیدن به یه موجود................... زندگی، داشتن یه روح برای
دو بدنه................ زندگی، حس کردن آرامشی بی
انتهاست.............. زندگی، خیلی والاتر از
اونه که بشه نوشت، بشه براحتی درکش کرد.......... خدایا، کمک کن در سال جدید
همه ما انسان ها زندگی رو بشناسیم، و زندگی کنیم درست، عاشقانه، با ایمان،
با صداقت و با شرافت آمین.......یا رب العالمین ثانیه ثانیه هایتان سرشار
از لبخند، عشق و امید
عاشقانه زندگی باید کرد .............. + نوشته شده در پنجشنبه یازدهم فروردین 1390 21:37 توسط مسافر |
و من اکنون تهی از هر امید میشود آیا باز هم پرواز؟ باز هم رستن از این خاک تهی؟ که در آن دلتنگی زاده زندگی است، و در آن خاطره ها محکومند، به گذشتن، به فراموشی و مرگ من که ذهنم خالی است،(دلم اما طفلک) من که در دلتنگی خبره شدم من که از خاطره ها سرشارم دلخوشی هایم را میشمرم: یک، خدایی که چه دور، ولی از جنس حضور دو،پدری مرد خرد، مردی همرنگ طلوع سه،مادری سبز تر از بوی بهشت، پاک تر از زمزمه یاد خدا چهار، خواهرانی از نور، پریانی چون حور،چشم در افلاک دارند
هنوز و دلی غصه بدل، وامانده رنجور و نحیف و نالان، با منش مانده هنوز بهتر آن است که برخیزم بروم تا اوج، تا منشا نور، باید بروم بروم تا ته اسرار خدا، دل (طفلک) را هم ببرم بنشینم سر جویی که از سر ریز حوض خدا می آید بومی از فطرت شیرین بشر بردارم، قلمویی، نگاهی ، ذهنی رنگهایی حرفهاشان همه خاموش و قشنگ قلمو را بزنم در تاریخ، طرحی از زندگی، آهسته و کمرنگ و کبود آغاز کنم قلمو را بزنم در فردا ابرو باد ابهام رنگی از دلتنگی و خدایی که به من میخندد قلمو را بزنم در هستی، نقشی از تنهایی و صدایی در وهم، قلب من میگرید قلمو در آب، روح من رنگی نیست و حقیقت این است، همه پنجره ها بسته شده اند آدمی زندانی است، در کف پرواز است این خلا همهمه تاریکی است که در آن باید زیست، و در آن باید مرد و خدا میداند، و خدا میخندد + نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اسفند 1389 17:28 توسط مسافر |
این اتفاق ناگهان خوشایند و باز هم من و پنجره ای که چشم ازش بر نمی دارم و باز هم خاطراتی که یک لحظه از ذهنم دور نمی شن .... نمی دونم این خاطرات باعث شده بارون رو دوست داشته باشم یا بارون اونارو انقدر برام موندگار کرده. فقط می دونم که عاشق هر دوتاشونم! .... و عجیب تشنه ام به یک پیاده روی با تو زیر بارون + نوشته شده در چهارشنبه بیستم بهمن 1389 12:10 توسط مسافر |
چه
قدر سخته زندگی بین آدم هایی که فقط خودشون رو می بینند. چه قدر سخته حرف
زدن با آدم هایی که فقط خودشون رو قبول دارند. چه قدر سخته قدم
زدن بین
آدم هایی که
فقط دوست دارند خودشون رو به جلو قدم بردارند. چه قدر سخته دوست
داشتن آدم
هایی که
فقط خودشون رو دوست دارند. چه قدر سخته گریه
کردن برای آدم هایی که فقط
برای خودشون
گریه می کنند. چه قدر سخته درد و
دل کردن با آدم هایی که فقط در ظاهر باهات
هم درد اند. چه قدر سخته خوشحال
کردن آدم هایی که فقط با نابودی توخوشحال می
شن. چه قدر سخته آدم
بودن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! + نوشته شده در شنبه شانزدهم بهمن 1389 19:21 توسط مسافر |
|
| ||||||